باز جمعه و کسی منتظرش نیست
باز جمعه و کسی منتظرش نیست
باز دلم ازغم غربتش گرفته است
باز جمعه و کسی منتظرش نیست
باز یاد شعر حیف تو چو منی نوکرت شده
باز یاد شعر همان آن عاشق رویت :
این همه لاف زن و مدعی اهل ظهور
پس چرا یار نیامد که نثارش باشیم؟
سال ها منتظر سیصد و اندی مرد
آن قدر مرد نبودیم که یارش باشیم
اگر آمد ، خبر رفتن ما را بدهید
به گمانم که بنا نیست کنارش باشیم...
آقا این شعر نیست دل نوشته است ...
+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۱۱/۱۵ ساعت 9:37 توسط نبی پوربافرانی
|

کانون فرهنگی باقرالعلوم (علیه السلام) مسجد جامع بافران آماده دریافت انتقاد و پیشنهاد سازنده شما در خصوص وبلاگ و امور فرهنگی می باشد. با تشکر