تصوير زندگي پس از مرگ از ديدگاه آيات و روايات (4)
|
تصوير زندگي پس از مرگ از ديدگاه آيات و روايات (4) |
آنچه گذشت ... تصویر لحظه احتضار با استفاده از آیات و روایات(1) تصوير زندگي پس از مرگ از ديدگاه آيات و روايات(2) تصوير زندگي پس از مرگ از ديدگاه آيات و روايات (3)... از دیدن شخصی که روبرویم نشسته بود در تعجب فرو رفتم. جوانی خوش سیما و خوش سیرت بود که با انگشت اشک از گوشه چشمانم پاک کرد و لبخندی هدیه ام نمود. به نشانه ادب سلام کردم و در مقابلش دو زانو بر جای نشستم و خیره به چشمان زیبایش، حیرت زده زیر لب زمزمه کردم: «فتبارک الله احسن الخالقین» پس آنگاه با صدایی رسا پرسیدم: شما کیستید که دوست و همدم من در این لحظه های وحشت و غربت گشته اید. در حالیکه لبخند بر لبانش نقش بسته بود پاسخ داد: غریبه نیستم، از آشنایان این دیار توأم و همدم و مونس این راه پر خطر. گفتم: زهی توفیق اما براستی تو کیستی؟ بی شک از اهالی آن دنیای غریب نیستی، زیرا در تمام عمرم کسی به زیبایی تو ندیده و نیافته ام! با همان لبحند همیشگی که برلبانش نقش بسته بود با طعنه گفت: حق داری مرا نشناسی! چرا که در دنیا نسبت به من کم توجه بودی. من نتیجه ذره ذره خیر توأم که اینک مرا به این صورت می بینی.(1) نامم «نیک» و هادی و راهنمای تو در این راه پرخطر می باشم. * آمدن گناه آنگاه از من خواست که پرونده سمت راستم را به او بسپارم. پرونده را به او سپردم و گفتم: از اینکه مرا از تنهایی رهایی بخشیدی و همدم و همراه من در این سفر خواهی بود بسیار ممنونم و سپاسگذار. گفت: تا آنجایی که در توان باشد، برای لحظه ای تنهایت نخواهم گذاشت(2) مگر آنکه .. رنگ از رخسارم پرید، وحشتزده پرسیدم : مگر چه؟ً گفت: مگر آنکه آن شخص دیگر که هم اکنون از راه می رسد بر من غلبه یابد که دیگر خود دانی و آن همراه! پرسیدم آن شخص کیست؟ گفت: تا آنجا که به یاد دارم، فقط نامه اعمال سمت راستت را به من سپردی، اما نامه اعمال دست چپ تو، هنوز بر شانه ات آویزان است و چیزی نمی گذرد، شخص دیگری که نامش «گناه» است او را از تو بازپس خواهد گرفت. آنگاه اگر او بر من غلبه پیدا کند با او همنشین خواهی شد و گرنه در تمام این راه پر خطر تو را همراه خواهم بود. گفتم پرونده او را می دهیم تا از اینجا برود. نیک گفت: او نتیجه اعمال ناپسند توست و دوست دارد در کنارت بماند. گفتگوهامان ادامه داشت تا اینکه احساس کردم ... ادامه از قسمت قبل ... منبع: کتاب سرگذشت ارواح دربرزخ/ اصغر بهمنی _________________________________ مابع: 1- بحارالانوار/ ج6.باب 8 2- بحارالانوار/ج6.باب 7 ... احساس کردم بوی بسیار نامطبوعی شامه ام را آزار می دهد. آن بوی متعفن تمام فضا را پر کرد و باعث قطع گفتگوهایمان شد. در این لحظه هیکل زشت و کریهی در قبر ظاهر شد(1).از ترس خودم را به نیک رساندم و محکم او را در بر گرفتم. ناگهان دست کثیف و متعفنش را بر گردنم آویخت و قهقهه زنان فریاد برآورد: خوشحالم دوست من، خوشحالم و بسیار خوشحال و باز همان قهقهه مستانه اش را سر داد. ترس و اضطراب سراسر وجودم را فرا گرفت. زبانم به لکنت افتاد و طپش قلبم شدت یافت و دیگر هیچ نفهمیدم. وقتی به هوش آمدم، سرم بر زانوی نیک بود. اما با دیدن چهره خون آلود نیک غم عالم در دلم نشست. گمان کردم که آن هیکل متعفن یعنی -گناه- بر او فائق آمده و پیروز گشته. اما نیک که دانست چه در قلبم می گذرد، صورت برصورتم نهاد و آهسته گفت: غم مخور، بلاخره توانستم پس از یک درگیری و کشمکش پرونده اش را بدهم و او را برای مدتی دور سازم.(2) برخاستم و در حالی که اشک در چشمانم حلقه زده بود، دست بر گردن نیک انداختم و گفتم: من دوست دارم تو همیشه در کنارم باشی، از آن شخص بدهیکل زشت رو بیزارم و ترسان. راستی که تنهایی به مراتب از بودن در کنار او برایم بسیار لذت بخش تر است؛ چرا که وقتی گناه در کنام قرار می گیرد، وحشتی بزرگ به من دست می دهد.(3) نیک با حالتی خاص گفت: البته او هم حق دارد که در کنار تو باشد، زیرا این چیزی است که خودت خواسته ایی. با تعجب گفتم: من؟! من هرگز خواهان او نبود ام. گفت: به هر حال هرچه باشد اعمال خلاف و گناهان تو او را به این شکل درآورده است و به ناچار بار دیگر او را در کنار خویش خواهی دید. از این گفته نیک خجل زده شدم و سخت مضطرب و در حالیکه صدایم به شدت می لرزید، پرسیدم: کی ؟ کجا؟ گفت: شاید در مسیر راهی که در پیش داریم. گفتم: کدام راه؟ گفت: بواسطه بشارتی که نکیر و منکر به تو دادند(4) جایگاه تو منطقه ای است در وادی السلام و تو باید هرچه زودتر خودت را آماده سفر به آن مکان مقدس کنی. گفتم: وادی السلام کجاست. گفت: مکانی است که هر مؤمن را آرزوی رسیدن به آنجاست(5) و بناچار بایستی از بیابان برهوت بگذری تا در مسیر راه از هر ناپاکی و آلودگی پاک گردی و البته بواسطه رنج و مشقتی که خواهی برد، گناهات ذوب خواهد شد، آنگاه به سلامت به مقصد خواهی رسید. گفتم: برهوت چگونه جایی است؟ گفت: کافران و ظالمان در آن جای گرفته(6) و عذاب برزخی می شوند. آنگاه از من خواست که خود را برای این سفر پر مشقت آماده سازیم. بیابان برهوت از قبر بیرون رفتیم. نیک جلو رفت و من با کمی فاصله از پشت سر او حرکت می کردم. ترس و اضطراب مرا لحظه ای آرام نمی گذاشت. هرچه جلوتر می رفتیم ... ادامه از قسمت قبل ... منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی ______________________________________ منابع: 1- بحارالانوار/ج6.باب 8 2- حکایت چهارم منازل الاخرة 3- میزان الحکمة/ج 5، ص 299 4- بحارالانوار/ج 6.باب 7. در اینصورت آندو بشیر و مبشر هستند 5- میزان الحکمة/ج 1، ص 406 6- میزان الحکمة/ج 1، ص 406 ... محیط بازتر و مناظر اطراف آن، عجیب تر می شد. از نیک خواستم از من فاصله نگیرد، همدوش و هم قدمم باشد و اندکی نیز آهسته تر گام بردارد. نیک ایستاد و گفت: تو را به من سپرده اند(1) که یار و مونست باشم. تا آنگاه که تو به سلامت قدم به وادی السلام گذاری. به همین خاطر اندکی جلوتر از تو در حرکتم تا راه را بشناسی. پس از لحظه ای سکوت بدینگونه سخنش را ادامه داد: البته اگر گناه بتواند فریبت دهد و یا به اجبار تو را همراه خود سازد، بدون شک دیرتر به مقصد خواهیم رسید. اضطرابم بیشتر شد و از آن به بعد، هر آن احتمال آشکار شدن گناه را می دادم.مسیر راه را با همه مشکلاتش پیمودیم تا به کوهی رسیدیم که البته توانستیم با سختی فراوان خود را به اوج آن برسانیم. در چشم انداز ما بیابانی قرار داشت که از هر طرف بی انتها و آسمان آن مملو از دود و آتش بود. نیک خیره به چشمانم گفت: این همان وادی برهوت است که اکنون فقط دورنمایی از آن را می بینی. خودم را به نیک رساندم و گفتم: من از این وادی هراسانم. بیا از راه ایمن تری برویم. نیک ایستاد و گفت: راه عبور تو همین است، اما تا آنجا که در توان من باشد تو را رها نخواهم کرد و در مواقع خطر نیز به یاریت خواهم شتافت. حرف های نیک اندکی از اضطراب و وحشتم کاست، اما با اینهمه هنوز نگرانی در وجودم قابل احساس بود. لحظاتی به سکوت گذشت. سپس رو به نیک کردم و دوباره گفتم: راه امن تری وجود ندارد؟ صورتش را به سمت من چرخانید و گفت: بهتر است بدانی که روز قیامت همه مردم، چه مؤمن، چه کافر بایستی از پلی بگذرند به نام «صراط» که بر روی دوزخ قرار گرفته است(2) هرکس بتواند به سلامت از پل عبور کند، وارد بهشت خواهد شد وگرنه با کوچکترین لغزشی به قعر جهنم فرو خواهد غلطید. در عالم برزخ نیز که تنها سایه ای از بهشت و جهنم است و هرگز قابل قیاس با آن رستاخیز عظیم نیست؛ بیابان برهوتی قرار دارد که همانند پل صراط است در قیامت و بناچار باید از آن گذشت تا در صورت لیلاقت به وادی السلام رسید. اما وای بر آنانکه می مانند و به عذاب مبتلا می گردند و یا دست کم گرفتار و سرگردان می شوند. کمی فکر کردم و گفتم: چاره ای نیست، حرکت می کنیم به امید خدا. به سمت آن دشت بی پایان به راه افتادم، هرچه پایین نر می رفتیم هوا گرم و گرمتر می شد. وقتی به سطح زمین رسیدیم، نفسم به شماره افتاد، از نیک خواستم که لحظه ای برای استراحت توقف کند اما .... ادامه از قسمت قبل ... منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی _____________________________________ منابع: 1- نهج البلاغه خ 108 2- نهج البلاغه/ خ 83، بحارالانوار/ ج 8، باب 22 ... او نپذیرفت و به راه خود ادامه داد و گفت: راه طولانی و خطرناکی در پیش داریم، بنابراین وقت را تلف نکن، زیرا هرچه زودتر برویم، زودتر خلاصی خواهیم یافت. گفتم: من دیگر نمی توانم چون شدت گرما مرا از پا درآورده و .. در همین حال و در حالکه عرق از سر و روی من فرو می ریخت، نقش بر زمین شدم. نیک از آبی که همراه داشت به من نوشانید؛ سپس در حایکه هنوز از زخمش رنج می برد، مرا بلند کرده و بر کول خود نهاد و هچنان به مسیر ادامه داد. از اینکه رهایم نکرد و با وجود زخمهای بی شمارش، چون دوستی مهربان برایم دل می سوزاند، خوشحال بودم و شرمگین. یک ضربه همینطور که به راه خویش می رفتیم، صدای وحشتناکی توجه مرا به خود جلب کرد. به سمت چپ بیابان نگاه کردم ، آنچه می دیدم باعث شد وحشتزده خود را از دوش نیک به زمین اندازم و بی اختیار خود را پشت او مخفی کنم. دوشخص با قیافه های بزرگ و سیاه که از دهان و بینی شان، آتش و دود شعله ور بود و موهایشان بر زمین کشیده می شد، در حالیکه در دست هرکدام یک گرز آهنی تفتیده به چشم می خورد، در حرکت بودند.(1) با نگرانی به نیک گفتم: اینها کیستند، نکند به سمت ما می آیند؟! نیک لبخندزنان گفت: نترس. اینها نکیر و منکرند، می رود از کافری که تازه از دنیا آمده، بپرسند آنچه از تو پرسیدند. گفتم اینها وحشتناکترند. گفت زیرا با کافر سرو کار دارند. فاصله ای نشد که صدای فرود آمدن چیزی، زمین زیرپاهایم را به شدت لرزانید، وقتی از نیک علت را جویا شدم، گفت ضربه آتشینی بود که بر آن کافر فرود آمد.(2) از این به بعد نیز اینگونه صداها که زمین را به لرزه می آورد بسیار خواهی شنید. پرتگاه عمیق نیک مسیر راه را از روی تپه ها و گاه از درون دره هایی کوچک و بلند انتخاب می کرد تا اینکه به ناگاه خود را لب پرتگاه بزرگ و عظیمی دیدم. از نیک پرسیدم: باید از پرتگاه نیز بگذریم؟ گفت: آری عبور از این دره ها مدتها طول می کشد، بنابراین عجله کن. با وحشت به ته دره نگاه کردم، به قدری عمیق بود که انتهایش پیدا نبود. برگشتم و به نیک گفتم: تو که دوست و همراه منی چرا اینهمه آزارم می دهی؟ گفت: چطور؟ گفتم: آیا واقعاً در این برهوت راه دیگری، که اندکی راحت تر باشد وجود ندارد؟! نیک دستی به سرم کشید و گفت: راه عبور در این وادی بسیار است، اما هرکس را مسیری است که به ناچار باید از آن بگذرد. با ناراحتی گفتم: آیا لیاقت من این بود که از بالا آتش و دود آزارم دهد و از پایین، تپه ها و دره های سخت و جانفرسا، محل عبورم می باشد؟! نیک لبخندی زد و گفت: دوست من بدان این زجرها، بازتاب کردارهای زشت تو در دنیاست. اگر در این مسیر عذاب آنها را تحمل نکنی، هرگز به وادی السلام نخواهی رسید. کوچکترین عمل زشت تو در دنیا ضبط گردیده، اینها تاوان آنهاست.(3) از آنجا که عشق رسیدن به وادی السلام را داشتم، به ناچار تن به راه سپردم و آهسته و آرام، پشت سر نیک شروع به پایین رفتن از آن دره کردم. مدتها بارنج و مشقت بسیار مشغول پایین رفتن از دره بودیم. اما گویا اثری از انتهای آن نبو. در این فکر بودم که شاید عمق این دره نشانگر عمق گناهان من است که ناگهان، صدای ریزش سنگ لاخها، از بالای دره مرا به خود آورد. فوراً خود را به نیک رسانیدم تا چنانچه مشکلی پیش آید، به کمکم بشتابد. وحشتزده و مضطرب، در حالیکه چشمانم از حدقه بیرون آمده بود، دیدم که مردی همراه با سنگهای کوچک و بزرگ در حال سقوط به ته دره می باشد. نیک به من اشاره کرد و گفت: نگاه کن! به بالای دره نگاه کن، نگاه کردم هیکل بزرگ و سیاهی که قهقهه زنان شادی می کرد، بر بالای دره ایستاده بود. نیک گفت: این هیکل، گناه آن شخصی است که در حال سقوط بود و بواسطه قدرتی که داشت، توانست ... ادامه از قسمت قبل ... منبع: کتاب سرگذشت ارواح در برزخ/اصغر بهمنی _____________________________________ منابع: 1- بحارالانوار/ج 6، باب 7و8 و ج 5، ص 143 2- بحارالانوار/ج 6، باب 7 3- سوره زلزال/8 آنچه در قسمتهاي قبلي گذشت تصویر لحظه احتضار با استفاده از آیات و روایات(1) تصوير زندگي پس از مرگ از ديدگاه آيات و روايات(2) تصوير زندگي پس از مرگ از ديدگاه آيات و روايات (3) |
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۹/۰۶/۱۱ ساعت 22:50 توسط پوربافرانی
|

کانون فرهنگی باقرالعلوم (علیه السلام) مسجد جامع بافران آماده دریافت انتقاد و پیشنهاد سازنده شما در خصوص وبلاگ و امور فرهنگی می باشد. با تشکر